چهارشنبه 31 فروردین 1390

اندیشه‌های یورگن هابرماس

   نوشته شده توسط: علی ولی پور    نوع مطلب :فلسفه سیاسی ،

اندیشه‌های یورگن هابرماس

نویسنده: محمد حریری اكبری

محمد حریری اكبری دارای درجه‌ی دكترای علوم اجتماعی از دانشگاه سیراكیوز امریكا و استاد جامعه‌شناسی دانشكده‌ی علوم انسانی و اجتماعی دانشگاه تبریز است.علائق پژوهشگری او در زمینه‌ی نظریه‌های جامعه‌شناسی،جامعه‌شناسی سیاسی،جامعه‌شناسی توسعه و جامعه‌شناسی ادبیات است.
آدرس:گروه علوم اجتماعی،دانشكده‌ی علوم انسانی و اجتماعی،دانشگاه تبریز

چكیده
شناخت بینش‌های یورگن هابرماس با بررسی زندگی نامه‌ی وی آغاز و با نمایاندن نقش او به عنوان معمار اصلی نظریه‌ی انتقادی جدید،‌پایان می‌پذیرد. در این راستا رگه‌های عمده‌ی اندیشه‌ی وی به ترتیب زیر مورد تشریح و تحلیل قرار می‌گیرد:
ترمیم و تكمیل نظریه‌های پیشینیان:"‌كار"و"زبان"(كنش ارتباطی)،‌برداشت كلی از دانش:‌مقوله‌بندی جدید از دانش ،‌جایگاه و نقش علوم و هرمنوتیك،‌نقد پاره‌ای از نظریه‌های كارل ماركس:ماتریالیسم تاریخی،‌تكامل و…،‌نقد پاره‌ای از نظریه‌های ماكس وبر:‌عقلانیت،‌نوگرای و…،‌نقد در خدمت توسعه‌ی اجتماعی،‌نظریه‌ی سیستم‌ها و عقلانی كردن،‌هزینه‌های نوسازی:‌استعمار جهان زندگی،‌هزینه‌های نوسازی:‌سترونی فرهنگی،‌نهضت‌های اجتماعی جدید،‌حداقل وظیفه‌ی انتقاد:‌افشای موقعیت‌های تحریف شده،‌وضعیت آرمانی گفتار،‌تحلیل از سرمایه داری نوین،‌رشد خرد ابزاری و"‌یوتوپیای منفی"،‌نظریه‌ی بحران‌ها:‌بیماری‌ها (نابسامانی‌ها)‌ی جهان زندگی،‌جمع‌بندی نظریات :دفاع از نوگرایی و انتقادات وارده.
كلید واژه‌ها:‌یورگن هابرماس،‌نظریه‌ی انتقادی،‌توسعه و نوسازی اجتماعی،‌استعمار جهان زندگی،‌سترونی فرهنگی ،‌تحلیل سرمایه داری نوین،‌نهضت‌های جدید اجتماعی،‌نظریه‌ی بحران‌ها.

از سقراط گرفته تا ماركس،‌اندیشه‌ی انتقادی كلید دستیابی به فضیلت‌های چون راست‌گویی،‌درستكاری،‌خود پروری و صداقت دانسته شده است.كاربرد درست،‌به اندازه و به هنگام این كلید برترین خیر موجود در هر جامعه،‌یعنی "‌آزادی"‌را پدید می‌آورد.آزادی بستر رشد و توسعه‌ی انسان و شكوفایی استعدادها و فاهمه‌ی اوست.دبستان انتقادی ،‌حاصل تكوین اندیشه‌ها و تفكراتی است كه خط فكری سقراط را به ماركس و پیروان خلف وی می‌پیوندد.در این میان،‌دبستان فرانكفورت،‌جایگاه و نقش ویژه‌ای یافته و از میان فرانكفورتی‌ها یورگن هابرماس درخششی دیگرگونه به دست آورده است.وی به حق معمار اصلی نظریه‌ی انتقادی جدید شناخته می‌شود و روی روایی و اعتبار بیشتر داشتن آن تاكید می‌ورزد(هابرماس،25:1994).

زندگینامه(…ـ1929)
یورگن هابرماس در شهر دوسلدورف در شمال راین ـ وستفالی آلمان به دنیا آمد.پدرش رئیس دفتر صنعت و تجارت شهر و پدر بزرگش مدیر یك آموزشگاه محلی بود.از این رو در خانه‌ای پرورش یافت كه علاوه بر برخورداری از ویژگی‌های طبقه‌ی متوسط،‌دارای گرایش‌های روشنفكری هم بود.هابرماس در شهر گومرباخ و در دانشگاه‌های گوتینگن،‌بن و زوریخ تحصیل كرد.سپس روزنامه‌نگاری آزاد را پیشه‌ی خود ساخت.در سال 1954 از رساله‌ی دكترای خود با عنوان مطلق و مفهوم تاریخ دفاع كرد.همین مختصر،‌ظرف زمانی و مكانی را كه هابرماس در دل آن جامعه پذیر شده نشان می‌دهد.وی در درون جریانات روشنفكری آلمان،‌به ویژه در دوره‌ی ظهور و سلطه‌یابی نازی‌ها رشد یافت و طی سال‌های دهه‌ی 1950 به مطالعه‌ی آثار"گئورگ لوكاچ" پرداخت و سخت تحت تاثیر آنها قرار گرفت.
هابرماس همچنین آثار پیش‌كسوتان دبستان فرانكفورت را مطالعه كرد.در سال 1956 وی در دانشگاه فرانكفورت دستیار"تئودور آدورنو"‌شد.از 1961 تا 1964 در دانشگاه هایدلبرگ به تدریس فلسفه پرداخت و نیز از 1964 تا 1971 در دانشگاه فرانكفورت جامعه‌شناسی و فلسفه تدریس كرد.از 1972 تا 1981 هابرماس مدیریت تحقیقات مؤسسه‌ی"‌ماكس پلانك" در"استارنبرگ" را برعهده گرفت.پس از بازگشت به فرانكفورت در 1981 بزرگ‌ترین اثر خود،‌نظریه‌ی كنش ارتباطی را در دو جلد منتشر ساخت.از 1983 در دانشگاه یوهان ولفگانگ گوته در شهر فرانكفورت مشغول تدریس شد و این تدریس تا سال گذشته‌ی مسیحی كه وی بازنشسته شده ادامه داشت.هابرماس تا كنون ده‌ها جلد كتاب تهیه و تدوین كرده و دست كم سه هزار اثر درباره‌ی او و اندیشه‌هایش به چاپ رسیده است كه معدودی از معروف‌ترین آثار خود وی عبارتند از:


1ـ به سوی جامعه‌ای عقلانی (1970)
2ـ شناخت/دانش و علائق انسانی(1971)
3ـ نظریه و عمل(1974)
4ـ‌بحران مشروعیت(1976)
5ـ ارتباط و تكامل جامعه (1979)
6ـ نظریه‌ی كنش ارتباطی(1981)
7ـ مقولات فلسفی نوگرایی(1987)
8ـ اندیشه ی پسا‌متافیزیكی(1988)
9ـ درباره‌ی منطق علوم اجتماعی(1988)
10ـ تغییر شكل ساختاری گستره‌ی همگانی(1989)

اندیشه‌های یورگن هابرماس (ترمیم و تكمیل نظریه‌ها به مثابه نقد)
هابرماس انتقاد از اغلب نظریه‌های پیشینیان،‌به ویژه دو جریان عمده‌ی فكری را وجه‌ی همت خویش قرار می‌دهد كه عبارتند از:
الف ـ ‌نقد وی از"اثباتگرایی"‌منجر به فرموله كردن نظریه‌ی شناخت/دانش جدیدی با پرداخت ویژه به علوم اجتماعی می‌شود.در این راستا سه گونه دانش،‌بر اساس موضوع‌های سه گانه تشكیل دهنده،‌آنها را از همدیگر متمایز می‌كند:
1ـ موضوع "فنی" مبتنی بر نیازهای مادی و كار كه حوزه‌ی عینی "علوم تجربی ـ تحلیلی" را به وجود می‌آورد؛
2ـ موضوع "عملی" در فهم ارتباطات بین خود افراد یا بین گروه‌های اجتماعی‌،‌مبتنی بر جهان‌شمولی انواع كه حوزه‌ی علوم"تاریخی ـ ‌تاویلی" ‌را به وجود می‌آورد؛
3ـ موضوع "رهایی بخش" مبتنی بر افشای اعمال تحریف شده و سخن‌پرانی‌هایی كه از كاربرد قدرت ناشی می‌شوند و حوزه‌ی علوم "خود ـ بازتابی"‌یا"دانش انتقادی" را به وجود می‌آورند.
هابرماس هر سه نوع دانش یاد شده را برای توسعه‌ی انسان ضروری می‌داند.
ب ـ‌ نقد ماركسیسم جزمی كه در این زمینه از تكیه و تاكید بیش از حد بر ماتریالیسم كاسته و توجه را به گستره‌ی فرهنگی و منطق درونی مستقل آن جلب می‌كند.هابرماس با این كه ملهم از ماركس كار را به صورت عاملی می‌شناسد كه ما را قادر به ایجاد تغییر شكل در محیط‌مان می‌سازد،‌هرگز آن را یگانه عامل نمی‌شناسد؛‌بلكه زبان را عامل دیگر و مكمل عامل اولی می‌داند.هابرماس زبان را به مثابه توانایی به كار بردن علائمی برای برقرار ساختن ارتباط با همدیگر،‌وجه ممیزه‌ی انسان و حیوان می‌شناسد كه با آفرینش ارتباطات لازم،‌امكانات بهره‌گیری،‌بیشتر و بهتر از كار سازمان یافته و خرد جمعی را فراهم می‌آورد.كار یا زحمت كشیدن،‌موضوع فنی را بر می‌انگیزد و كنترل آنها برای به كار انداختن‌شان در جهت منافع بشر،حوزه‌ی عینی علوم را پدیدار می‌سازد(مانند نیروی برق).
كار توسط هابرماس" كنش عقلانی هدفمند" تعریف می‌شود كه هم "كنش ابزاری"، ‌و هم "گزینش عقلانی" و هم تركیبی از این دو.به نظر می‌رسد این برداشت و تعریف وی،‌خیلی وسیع‌تر از مفهومی است كه ماركس برای كار به عمل آورده است.آنچه را كه هابرماس "علوم تجربی ـ تحلیلی"‌نامیده،‌نظریه‌پردازان اولیه دبستان انتقادی "پوزیتیویسم" می‌نامیدند و همه با هم به آن عنوان "خرد ابزاری" داده‌اند.البته هابرماس به اندازه‌ی آنان،‌این نوع دانش را از نظر نینداخته و هرگز نمی‌گوید كه فی نفسه غلط است با منجر به آفرینش و تحكیم سلطه می‌شود.
ابزار دومی كه انسان توسط آن محیط خود را تغییر شكل می‌دهد"زبان" است و همین موضوعات عملی را بر می‌انگیزد و به نوبه‌ی خود"علوم هرمنوتیك" را به وجود می‌آورد.موضوعات عملی متوجه كنش متقابل كنش ارتباطی انسان است.متوجه شیوه‌ی تعبیر و تفسیر كنش‌های انسانها برای همدیگر،‌شیوه‌ای كه بدان وسیله همدیگر را می‌فهمیم و شیوه‌ای كه طی آن كنش‌هایمان را با همدیگر در"سازمان‌های اجتماعی" جهت می‌دهیم.هرمنوتیك علم تاویل است؛‌لذا نظریه‌هایی مانند كنش متقابل نمادین،‌روش‌شناسی مردمنگارانه،‌تحلیل ساختاری فرهنگ و پسا ساختارگرایی كه هر كدام به نوعی می‌كوشند معنی‌دار بودن پندار،‌رفتار،‌گفتار و ارتباط آنها با كردار مردم را نشان بدهند،‌هرمنوتیك به شمار می‌روند.واژه‌ی هرمنوتیك(علم یا آیین تاویل/ سفرنگ) از تعبیر و تفسیر كردن متون مقدس برای فهمیدن پیام خدا ریشه گرفته است.در گذشته تاویل نصوص و تفسیر آیات با این عنوان نامیده می‌شد و عمدتا معنی و مفهوم به اول برگرداندن را مد نظر داشت.اما امروزه عنوانی است كه معمولا به شكل مجردی از بحث فلسفی گفته می‌شود كه علاقه‌مند است منظور ما از"فهمیدن" و این كه ما چگونه می‌فهمیم را بشكافد(اورمان و همكاران،‌438:1987).
"هانس گئورگ گادامر"،‌اندیشمند آلمانی،‌به عنوان چهره‌ی سردمدار هرمنوتیك شناخته می‌شود كه یورگن هابرماس با وی،بحث بلندی بر سر ماهیت فهمیدن داشته است (هولاب، 1375 : 79 ـ 113).از آنجایكه هابرماس تحریف ارتباطات بین مردم را ناشی از آثار سوء اقتدار و حجیت می‌بیند،براین باور است كه تنها افزودن انتقاد به هرمنوتیك،‌امكان دستیابی به فهم درست افزایش می‌باید.چه موضوع‌های عملی از طریق"میانجی"كنش متقابل توسعه می‌یابند و یكی از موضوع‌های مركزی هابرماس عبارت است از شیوه‌ای كه كنش متقابل توسط ساختارهای اجتماعی تحریف و مبهم شده است.مردم می‌توانند در فهمیدن همدیگر دچار اشتباه شوند.هابرماس معتقد است در كار گادامر چنین تحریف مرامی را نمی‌توان فهمید.
هابرماس بحث می‌كند كه موضوعات عملی،‌موضوع‌های نوع سوم را كه"رهایی‌بخش"خوانده می‌شوند،‌به وجود می‌آورند.این نوع از دانش موجب ابجاد كنش‌های متقابل و پیدایی ارتباطات بین عناصر تحریف شده می‌شود كه "علوم اقتصادی" را پدید می‌آورند.این‌جاست كه هابرماس روانكاوی را به مثابه مدلی می‌داند كه این علوم از توانایی ما در فكر و عمل كردن به طور خودآگاهانه ریشه می‌گیرند و از دلیل تراشی و اتخاذ تصمیم بر مبنای واقعه‌های شناخته شده درباره‌ی یك موقعیت و مقرراتی كه از نظر اجتماعی پذیرفته شده‌اند و حاكم بر كنش متقابل‌اند.روانكاوی به عنوان مدل انتقادی برگفته می‌شود،‌زیرا او تلاش می‌كند روانه‌های ناآگاهانه‌ای كه بیمار را به كنش وا می‌دارد،برای خود او آشكار سازد و آنها را تا حدی تحت كنترل آگاهانه در آورد و در نهایت بیمار را به رابطه‌ای مساوی تحلیلگر بكشاند.
پس نظریه برای هابرماس یك فرآورده است كه در جهت كنش انسان خدمت می‌كند.لذا ضرورتا وسیله‌ای بزرگتر برای آزادی انسان است كه در سطوح متفاوتی پیش می‌رود و بدین‌سان ما را از آخرین كار هوركهایمر و آدورنو (‌سردمداران دبستان فرانكفورت)‌دور می‌سازد؛‌همچنین از پساساختارگرایی كه حاصل نظریه‌پردازی‌هایش همگام با ایجاد و تحكیم سلطه و برده سازی است.شاید به همین علت است كه از دیدگاه هابرماس به همان اندازه كه "گفتار درمانی‌" برای معالجه ی روان رنجوری‌ها و روان پریشی‌های فرد مفید واقع می‌شود،‌"نقد درمانی"‌هم برای معالجه‌ی ناهنجاری‌ها و نابسامانی‌های جامعه لازم است و معتبر.این كار همچنین شامل توسعه و ترمیم كارهای اولیه‌ی ماركس است كه تاكید را از كار برداشته و روی زبان و ارتباط قرار می‌دهد.از این رو باید به انتقاد هابرماس از ماركسیسم پرداخت.


اندیشه‌های یورگن هابرماس(نقد پاره‌ای از نظریه‌های كارل ماركس)
یكی از عمده‌ترین كارهای هابرماس،‌بازسازی نظریه‌ی ماتریالیسم تاریخی است.زیرا وی تاكید ماركس بر رخساره‌ی اقتصادی جامعه را مربوط به سرمایه‌داری اولیه می‌داند.از نظر هابرماس در سرمایه داری متأخر تاكید بر رخساره‌ی سیاسی/ حكومت(بنا به غلط مصطلح‌"دولت") درست‌تر است.چه طی دهه‌های گذشته كلیه‌ی حكومت‌های بورژوا برای مدافعه از نظام سرمایه‌داری و مقاومت در برابر تهاجم اندیشه‌های ماركسیستی،‌ناچار به تن دادن به مداخله‌ی هرچه بیشتر در فعالیت‌های اقتصادی بخش خصوصی شده‌اند و در واقع آسیب پذیری‌های این بخش را با توسل به سیاست‌ها ترمیم و اندود كرده‌اند.از این رو سرمایه داری ناب یا دست كم سرمایه داری از نوع هشتاد نود سال قبل،‌دیگر در هیچ كشور پیشرفته‌ای به چشم نمی‌خورد،‌بلكه هر كدام از آنها،‌حتی محافظه‌كار‌ترین‌شان هم،‌سیستم‌های گونه‌گون تامین اجتماعی(‌مانند"خط فقر‌" در آمریكا) را پذیرفته و دایر كرده‌اند كه همین امر،‌اقتصادهای مختلط یا اقتصادهای ارشادی از انواع گونه‌گون را پدیدار ساخته است.
نظام های سرمایه داری جدید بنا به درجه و میزانی كه در باز‌توزیع (و رفته رفته حتی در بازار تولید)‌كالاها و خدمات موجود در جامعه ایفای نقش می كنند،‌درجه‌ی وفادار ماندن‌شان به سرمایه داری اولیه فرق می‌كند.چنین جریانی نه تنها مبانی و پایه‌های اصلی سرمایه داری آزادیخواه (لسه فر و لسه پاسه) را سست و تقریبا بی معنی كرده،‌بلكه كار و بار حكومت‌ها را نیز افزوده و فعالیت آنها را در رخساره‌ی سیاسی جامعه تا حد در بر گرفتن اكثر فعالیت‌های مسلط در جوامع امروزین بالا برده است.چنان كه تشكیل "مجتمع‌های صنعتی ـ ‌تسلیحاتی ـ ‌نظامی"‌كه عمدتا خواستگاه دیوانسالارانه دارد و رگ و ریشه‌ی بسیاری از"شركت‌های چند ملیتی‌" است،‌از مصادیق بارز این امر به شمار می رود.موارد مثال به حدی فراگیر و جهانشمول است كه حتی اندیشمندان غیر انتقادی نیز از موجودیت و عملكرد این نهادهای ملی و فرا ملی سخن می‌گویند(گالبرایت،‌22:1366).
این موضوع در بخش‌های بعدی مقاله مورد تحلیل واقع می شود.این جا به جای توجه به رخساره‌ی اقتصادی به رخساره‌ی سیاسی جامعه،‌در نظریه‌ی بحران‌های هابرماس بیشتر خود را می‌نمایاند.چون وی بحران اقتصادی را تنها سرآغاز سلسله‌ای از بحران‌ها می‌شناسد كه طی آن نظام سرمایه داری دچار فرسودگی می شود.به زعم هابرماس،‌مداخله و درگیری هرچه بیشتر حكومت در سیستم‌ها و خرده سیستم‌های متعدد اجتماعی،‌دست آخر به بحران‌های انگیزشی منجر می‌شود كه ثمره‌اش بحران یكپارچگی اجتماعی خواهد بود.از آنجایكه این امر انگیزش‌های مردم برای شركت در اداره‌ی امور عمومی را تحلیل می‌برد،‌خود به خود مسائل مربوط به مشروعیت سیستم سیاسی را مطرح می سازد.در نظام‌های سرمایه داری متأخر،‌این جریان موجب فزونی و سنگین‌تر شدن مداخله‌ی حكومت در اداره‌ی امور عمومی می شود و حتی در بازار تولید و حادتر از آن،‌در باز جهت دهی منابع جهان زندگی كه انجام آنها رفته رفته برای جلوگیری از بروز بیماری‌ها(‌نابسامانی‌ها) الزام‌آور گردیده است.اینهمه درحالی صورت می پذیرد كه جوامع پیشرفته‌ی جهان به سوی تحكیم و تقویت مبانی"جامعه‌ی مدنی"ره می‌سپارند كه از جمله مؤلفه‌های عمده‌ی آن یكی هم،‌هرچه كوچك‌تر و هر چه سبكبار‌تر كردن حكومت است. پس در نگرش كلی می توان دید كه تضاد ها و تناقض های درونی سیستمی سرمایه داری،‌نه از بین رفته و نه از بین رفتنی است.تنها جابه‌جایی‌هایی انجام گرفته كه شاید هم در حكم خریدن وقت یا فرصت به شمار می‌روند.لذا عقلانی كردن،‌ضرورتا رعایت و به كار بستن حداقلی از عدالت،‌انصاف و اخلاق انسانی را هم می‌طلبد.
هابرماس در مورد نظریه‌ی تكامل هم دست به بازسازی خاصی می زند.وی درباره‌ی تكامل،‌روی فرد انسان تاكید دارد و این نكته را بنا به سه دلیل در جهان فعلی عملی می‌داند: 1ـ استقلال و خودمختاری رشد یابنده‌ی شخصیت؛ 2ـ توانش فزاینده‌ی انجام داوری‌های اخلاقی و به كار بست آنها؛3ـ جهانشمولی رشد یابنده سیستم‌های اخلاقی و قانونی .با توجه به مبانی سه گانه‌ی تكامل فردی و علمی شدن فزاینده‌ی آن در سطح كم و بیش جهان شمول،‌هابرماس معتقد است از آن جای كه جامعه‌ها فرآورده‌های كنش انسانی به شمار می روند،‌باید به معنی تبلور ساختار توسط ارزشها،هنجارها و تغییر اجتماعی توجه كرد و مفهوم تغییر این عوامل را فهمید(با دوری جستن از ماركس و نزدیك شدن به پارسونر).لازم به تصریح است كه هابرماس بهبود و اعتلای این همه را توسعه‌ی اجتماعی می‌داند و توسعه‌ی اجتماعی را به مثابه ظرفی كه مظروف آن فرد انسانی است،‌معرفی می كند؛‌یعنی دستیابی به درونمایه‌ی توسعه را نتیجه‌ی توسعه‌ی انسانی می‌داند.منظور نظر اصلی وی،‌همان اعتلای سطح فكر،‌وسیع‌تر و ژرف‌تر شدن فاهمه‌ی اعضای جامعه است.از این رو دفاع وی از نوگرایی/توسعه‌ی اجتماعی بر مبنای مدل فردی استوار گردیده،‌تا هر فرد،‌هر كنش‌گر فردی و حتی مسائل خصوصی و روانی هر فرد را بتوان بررسی كند.چه در نهایت كنش‌گر واقعی فرد انسانی است.فرد انسانی است كه می‌فهمد، فرا می‌گیرد،‌عشق می‌ورزد،‌كینه به دل می‌گیرد،‌كشف می‌كند،‌می‌آفریند یا هر كنش هدفمند(چه كنش‌های فردی،‌چه كنش‌های جمعی و حتی كنش‌های سازمان یافته‌ی بسیار بزرگ) دیگری را به انجام می رساند.
از نظر هابرماس،‌والاترین و برترین كنش‌ها نیز عبارت است از فراگیری كه فرد با انجام هرچه بهتر و بیشتر آن می تواند هم ساختارهای آگاهی را تكامل بخشد و هم با به كار بستن خرد و عدالت موجبات سازماندهی اجتماعی و اداره‌ی امور عمومی متكامل‌تری را به وجود آورد.هرچه درجه‌ی استفاده از خرد و عدالت در روانه‌های توسعه‌ی اجتماعی بالاتر و سنجیده‌تر باشد،‌بود و نمود نابرابری‌ها در اجتماع كمتر می شود.در درون چنین ظرفی است كه گنجایی‌های لازم برای پیدایی و بالندگی ارزش‌های معنوی و اخلاقی پدید می آید.از آن جایی كه كنش‌های ارتباطی/ كنش‌های متقابل با لحاظ كردن هنجارها موجودیت می یابند،‌هرگاه پدیده‌های معنوی و اخلاقی جهانشمول از قبیل راست‌گویی،‌درستكاری،‌نوعدوستی،‌پرهیزگاری،‌صداقت،‌شهامت اخلاقی،‌وفای به عهد و حرمت زیست بوم و…به صورت هنجارهای اجتماعی درآیند،‌افراد نیز با فراگیری از طریق ـ چه آموزش رسمی و چه آموزش غیر رسمی)آنها را در وجود خویش نهادی/درونی می‌سازند.با تعبیه و به صورت صفات پایدار یا ثابت در آمدن این فضیلت‌ها در پندار،‌رفتار،‌گفتار و كردار افراد است كه شخصیت آنان راه تكامل را می‌پاید.پس هابرماس نظریه‌ی تكامل را با مد نظر قرار دادن و گنجایی‌های فراگیری و روانی وی می‌پروراند.بی سبب نیست كه برای دست یابی به تایید و تقویت نظریات خود می كوشد از نظریه‌ی ساختارگرایی تكوینی "ژان پیاژه"،‌پداگوژیست و نظریه‌ی رشد وجدان "لارنس كولبرگ‌" روان شناس هم سود جوید.بدین‌سان كه مراحل تكاملی در توسعه‌ی اجتماعی و توسعه‌ی انسانی را برابر نظریات پداگوژیست و روان‌شناس یاد شده به شرح زیر تقریبا همسان و همسنگ می بیند:
1ـ سطح پیشا‌قراردادی(خود ـ پیروی)
2ـسطح قراردادی(دیگر ـ پیروی)
3ـ سطح پسا قراردادی(نا پیروی)
كه هم اجتماع و هم فرد انسانی درجات قابل تشخیص از وابستگی تا وارستگی (استقلال) را طی این مراحل به نمایش درمی آورند.
اندیشه‌های یورگن هابرماس
(نقد پاره‌ای از نظریه‌های ماكس وبر

وبر با توصیف ویژگی‌های سرمایه داری در غرب،‌توسعه را با صفت "سازماندهی عقلانی" مشخص می‌كند.به زعم وی نوسازی با "عقلانی كردن فرهنگی‌" می‌تواند توسعه‌ی اجتماعی/ نوگرایی/ مدرنیته را به ارمغان آورد.همان طور كه در اثر معروفش نظام اخلاقی پروتستان و روح سرمایه داری (وبر، 1958) مندرج است ،‌وبر با تكیه و تاكید روی یك ساخت از فرهنگ كه ساختار مذهبی یا نظامهای ارزشی و اخلاقی باشد،‌پیاده شدن نوگرایی را عملی می‌داند.اما هابرماس با اینكه عقلانی كردن و خردپروری را به عنوان یكی از مبانی و عوامل اساسی نوسازی می پذیرد،نه آن را یگانه عامل می شناسد و نه عقلانی كردن فقط یك ساخت از فرهنگ را،‌قادر به نوسازی كلیه‌ی ساختارهای موجود در جامعه و كافی برای پدیدار شدن نوگرایی می‌داند.هابرماس معتقد است دوشادوش عقلانی كردن،‌باید حداقلی از عدالت،‌اخلاق و انصاف را نیز به عنوان یكی دیگر از مبانی نوسازی به كار برد.چه در غیر این صورت در بلند مدت عقلانی كردن سر از یقه‌ی پیراهن "خرد ابزاری" در می آورد. استفاده‌ی ابزاری از خرد نه تنها توسعه‌ی انسانی را كه درونمایه‌ی توسعه‌ی اجتماعی است نمی‌تواند تامین كند،‌بلكه با ایجاد و تشدید نابرابری‌ها در استفاده از امكانات اجتماعی،‌اكثریت چشم‌گیری از اعضای جامعه را از مزایا و دستاوردهای توسعه محروم می‌سازد.علاوه بر این،‌جامعه تنها واجد یك ساحت از ساختار فرهنگی است و تا عقلانی كردن شامل همه یا دست كم اكثر ساخت‌ها و ساختارهای سیاسی،‌راه به جای نمی‌برد.این جاست كه وفاداری هابرماس نسبت به برداشت‌های بنیادین و دیدگاه‌های اولیه اسلاف خود در دبستان فرانكفورت نمایانده می‌شود.آدورنو و هوركهایمر كلیه ی پدیده‌های اجتماعی را چند ساحتی و چند رخساره‌ای می‌شناختند كه هرگاه در برسی‌های علمی به یك یا چند ساحت یا رخساره از آنها كم توجهی یا بی‌اعتنایی بشود،‌آن بررسی را دارای روایی و اعتبار باز نمی‌شمردند.
از نظر هابرماس،‌عقلانی كردن روانه‌ی بلندی است كه طی آن تمامی"چشم اندازهای جهان" باید تحت پوشش و دگرگونی راستین قرار گیرد.این چشم اندازها شامل دنیاها، ‌گستره‌ها،‌داعیه‌های اعتبار و كنش‌های معطوف به …می‌شوند،‌كه هر كدام دارای سه سطح كاملا مشخص و قابل تفكیك از همدیگرند. دنیا‌ها دربرگیرنده‌ی سطوح طبیعی،‌اجتماعی و فردی هستند.گستره‌ها سه سطح علم و تكنولوژی،‌وجدان و قانون،‌هنر و ادبیات را دربر می‌گیرند.داعیه‌های اعتبار شامل سطوح شناختی،‌هنجاری و زیبایی‌شناسی می‌شوند.با پیدایی تركیب‌های گونه‌گونی از رخساره‌های یاد شده،‌انواع كنش‌های معطوف به یكی از حالت‌های،‌مقابله به مثل،‌هنجار،‌فهم و یا تركیب‌های پیچیده‌تری از آنها شكل می‌گیرند.اگر كلیه‌ی ساحت ها و سطوح عقلانی شوند،‌جامعه به سوی نوگرایی / مدرنیته راه می‌سپارد.همچنین ابعاد و رخساره‌های ساختاری معنوی موجود در جامعه نیز باید عقلانی شود.از این رو هابرماس روی عدالت،‌معنویات و اخلاقیات نیز تاكید می كند كه هرگاه سطوح و رخساره‌های گونه‌گون آنها نیز منطقی شوند،‌اخلاقیات حاكم در جامعه به سوی معیارهای رویه‌ای بخردانه (قانون) سیر می‌كنند.به همین دلیل از دیدگاه هابرماس خرد،‌عدالت، معنویات و اخلاقیات جملگی از مبانی نوسازی به شمار می‌رود و عقلانی شدن همه‌ی اینها،‌توسعه‌ی انسانی را بارورتر می‌سازد.چه انسان‌ها تا درجه‌ای تعالی می‌یابند كه معیارهای رویه‌ای یا قانون در ضمیر آنها جا می‌افتد؛‌یعنی داوری های وجدانی به درجه‌ای از كمال می‌رسند كه هر فرد در كنش‌های ارتباطی خود،‌تماما یا دست كم عمدتا كنش‌های معطوف به فهم را به كار می‌بندد.باور هابرماس بر این است كه در چنین مرحله‌ای كه جهان زندگی عقلانی شده ،‌ساختارهای آگاهی را نو می سازد،‌برترین مرحله‌ی توسعه‌ای ـ منطقی پدید می‌آید.
با در نظر گرفتن آنچه شرح داده شد،‌شاید بتوان گفت هابرماس می‌كوشد نظریه‌ی كنش ارتباطی خود را به صورت بستری درآورد كه در ساختن طرحی جهت نظام بخشی به مراحل توسعه‌ای ـ منطقی هم كنش‌های جمعی و هم كنش‌های فردی مورد استفاده قرار گیرد.دست‌یازی وی به نظریه‌های پیاژه،كولبرگ و برخی دیگر از نظریه‌های اندیشمندان علوم اجتماعی و انسانی هم در همین راستا قابل توجیه است.وی می‌خواهد نشان بدهد كه هرچه فهم جامعه و اعضای آن (افراد) افزایش و اعتلا می‌یابد،‌توسعه به مراحل والاتر و بالاتری می رسد.در هر مرحله‌ی برتر جامعه و اعضای آن احاطه‌ی نسبی بیشتری بر چشم اندازهای جهانی می‌یابند و همین،گنجایی‌های فراگیری و فاهمه را بالا می‌برد.تعریف توسعه‌ی اجتماعی كه همسان و همسنگ نوگرایی/ مدرنیته شمرده می شود نیز توسط افزایش یافتن گنجایی‌های اجتماعی و فردی ‌جامعه‌ی نوین و انسان نوین را پدید می آورد.پشت‌بند این استدلال،‌بینشی است كه احاطه‌ی نسبی یافتن بر چشم اندازهای جهان به كودك یا به هر فرد جدید‌الورود به جامعه را،‌امكان می‌دهد كه فقط در انواع ساده‌تر كنش متقابل(مثلا كنش‌هایی كه توسط ضمانت‌های اجرایی خارجی هدایت میشوند) مشاركت كند.با بیشتر شدن احاطه،‌فرد بالغ كیفیت‌های اجتماعی ـ دانشی را به دست می آورد تا در سیستم‌های كنشی كه رفته رفته پیچیده‌تر می‌شود شركت كند(مثلا در ایفای نقش رفتار،‌گفتار و كردار).احاطه‌ی كامل،‌چیزی را نشان می دهد كه هابرماس آن را "توانش كنش متقابلی" می‌نامد.حاصل عبارت است از پرورش یافتن فردی كه در برقراری و اداره‌ی رابطه‌ها‌،‌كنشگر ماهر و توانمندی می‌شود كه این كار را عمدتا با كنش‌های متقابل معطوف به فهم،به انجام می‌رساند.در صورت موفق شدن در این امر،‌كلیه‌ی رابطه‌ها یا كنش‌های رابطه آفرین،بر مبنای داوری‌های وجدانی شكل می‌گیرد كه در این صورت با پیشرفته‌ترین نوع اخلاقیات یا "قانون"(معیارهای رویه‌ای پسا قراردادی) تباینی نخواهد داشت.
از مطالب بالا چنین بر می آید كه مقوله‌های عقلانیت و نوگرایی نه تنها دو مقوله‌ی جدا از یكدیگر نیستند،‌بلكه با سایر مقوله‌ها نیز تنگاتنگ ارتباط دارند.از این رو آشنایی با تصویری كه هابرماس از این مقوله‌ها،‌كنش ارتباطی و نقش آن در میان آنها ارائه می دهد،‌بیانگر عدم كفایت نظریه‌ی ماكس وبر و نقص تحلیلی آن است.در ضمن نقد هابرماس از نظریه‌های وبر به نوعی مكمل نقد وی از نظریه‌های ماركس هم هست.بدینسان كه منظور اصلی وی از توسعه،‌افزایش گنجایش‌های فراگیری و فهم است و هر جامعه تا راه بردن به جایی كه بتواند گنجایی‌های اعضای خود را تا این درجه به پروراند،‌تمامی نیروها و امكانات خود را در جهت اعتلای افراد انسانی متمركز می‌سازد و این نشان دهنده‌ی همان تكامل فردی است.شاید هم از این رو است كه نظر می‌دهد"…خردباوری در گستره‌ی كنش ارتباطی،‌یعنی گسترش ارتباط انسانی،‌كه مناسبات استوار به سلطه را پشت سر می‌گذارد"(احمدی،‌175:1373)


اندیشه‌های یورگن هابرماس (نقد در خدمت توسعه‌ی اجتماعی)

علت وجودی و خاصیت انتقاد اجتماعی،هدف‌گیری برای نیل به توسعه‌ است.از زمان تكوین نظریه‌ی كنش ارتباطی،توسعه‌ی اجتماعی در پیدایی شرایط و اوضاعی دیده می‌شود كه هر عضوی از جامعه در امور اجتماعی به صورت برابر مشاركت كند.یعنی پیدایی موقتی كه در ارتباط در آن تحریف نشده باشد.این‌جاست كه هابرماس "وضعیت مطلوب گفت و شنود "را مطرح و عنوان می‌كند.وضعیت مطلوب گفت و شنود،والد و مولود برابری و مشاركت است،‌لذا فراهم آمدن آن،‌امكان انتقاد از نابرابری‌ها و بی‌عدالتی‌ها و تبعیض‌های ناشی از توزیع ناعادلانه‌ی قدرت در اجتماع را به وجود می‌آورد.پیدایی وضعیت مطلوب گفت و شنود كه جامعه را از آزادی بیان،آزادی قلم و دیگر آزادی‌های مدنی برخوردار می‌سازد،‌استفاده از نقد را به صورت سلاح مبارزه با تكاثر زور،‌زر و تزویر در می‌آورد.همچنین در جامعه‌ای كه با استقرار عدالت،‌نابرابری‌های اجتماعی دست كم تا حدی تعدیل یابد،‌تحریف ارتباطات رو به كاستی می‌گذارد.یعنی نقد به مثابه پاسدار دستاوردهای مدنی و راهگشای آزادی‌ها و حقوق اجتماعی هرچه بیشتر و بهتر،عملكردی به هنجار می‌یابد.همین كنش متقابل بین وضعیت مطلوب گفت و شنود و توسعه‌ی اجتماعی/ نوگرایی است كه امكانات مشاركت اكثریت در اداره‌ی امور عمومی و كاستن از میزان نابرابری‌های عمده را تضمین می‌كند.نوسازی كنش‌های متقابل/كنش‌های ارتباطی در كانون دفاع هابرماس از نظریه‌ی نوگرایی/مدرنیته قرار دارد.درونمایه‌ی نوگرایی دستیابی به جامعه‌ی نوین،‌انسان نوین و زندگی نوین است كه با جاری و ساری شدن كنش‌های عقلانی شده در جهان زندگی،‌یعنی با كنش‌هایی كه معطوف به فهم انجام می‌گیرد،‌فراهم می‌آید.از نظر هابرماس،‌جهان زندگی عقلانی شدن هنگامی پدید می آید كه ساختارهای آگاهی نوین شكل گرفته باشد و كنش‌های معطوف به فهم،‌جایگزین انواع نامتكامل‌تر كنش‌ها،‌یعنی كنش‌های معطوف به "مقابله به مثل‌"، "هنجار‌"و"موفقیت"گردد.در هر مرحله از این روانه‌ی تكاملی،‌سیستمی تشكیل می‌شود كه توسط "تفكیك" و " یكپارچگی‌" از همدیگر متمایز و مشخص می‌گردد.این‌جاست كه هابرماس تا حدی به نظریه‌ی سیستم‌ها و برداشت‌های"تالكوت پارسونز "نزدیك می‌شود.ولی از نظر وی هر نظریه‌ی اجتماعی كه دیدگاه كنش را در دیدگاه سیستم‌ها حل كند،‌خدشه دار است.ارتباط شایسته زمانی برقرار می‌شود كه شخص مفهوم سیستم را از درون مفهوم جهان زندگی بیرون كشیده،‌توسعه دهد.نظریه‌ی اجتماعی باید تغییر "در خود عین"،‌یعنی تغییری را كه حیات اجتماعی را زیر تجربه‌ی افسون زدایی و نوسازی می برد درك كند.روانه‌ی افسون‌زدایی در ساختارهای تفكیك شده‌ی جهان زندگی عقلانی شده به میوه می نشیند،جای كه كنش‌ها رفته رفته به واسطه‌ی توافق اتفاق آرایی و نه تجویزهای هنجاری هماهنگ می شوند.
هابرماس با تعیین هویت آگاهی نوین و جهان زندگی عقلانی شده به مثابه عواملی كه با بالا بردن گنجایی‌ها ،‌فراگیری را پدید می آورند،‌روی رخساره‌های توانمند كردن این پدیده‌های ساختاری در كنش انسانی تاكید می‌ورزد.یعنی وقتی او به نظریه‌ی سیستم‌ها به عنوان منبعی برای تفهیم سایر شیوه‌هایی كه طی آنها زندگی نوین ساختارمند می‌شود رو می‌كند،‌دیدگاهی دارد كه به وی اجازه می دهد تاكید ورزد كه سایر پدیده‌های ساختاری چگونه می توانند تنگناهای قطعی روی عقلانی كردن كنش را به وجود آورند.تحلیل وی از این تنگناها شكل تفسیر مجدد"فقدان آزادی" و "فقدان معنی" را كه در نوسازی نهفته‌اند به خود می گیرد(همان گونه كه وبر با اعتراف به پدیدار شدن گزیرناپذیر فقدان‌ها خود را "ارمیای نبی" نامید).هابرماس این فقدان‌ها را در ارتباط با تهدید های نظام‌مند برای زیرساخت ارتباطی كه روانه ی پیچیده ی بازتولید نمادین از طریق آن انجام می گیرد مفهوم بندی می كند.دو گرایشی كه این زیر ساخت ارتباطی را تهدید می كند و در هم تنیده شده‌اند و متقابلا همدیگر را تقویت می كنند عبارتند از:"(الف) چیزوارگی اعمال شده به طور نظام‌مند؛ (ب) سترونی فرهنگی" (وایت،104:1990).

ندیشه‌های یورگن هابرماس
هزینه‌های نوسازی:استعمار جهان زندگی

وبر با وجود ستایش كه از نوگرایی می‌كرد جامعه‌ی نوسازی شده و اعضای آن را با دو فقدان عمده("آزادی" و "معنی")مواجه می دید و آنها را نیز نتیجه‌ی گزیرناپذیر افسون‌زدایی می دانست.وی معتقد بود كه این فقدان ها با تاثیر تباه كننده‌ی خود روی سنت‌ها و تكه پاره كردن زندگی به گستره‌های فرهنگی گونه‌گون كه هر كدام به نحو فزاینده ای از سایر گستره‌ها مجزا شده ،‌فاصله می گیرند و به دنیا پرستی منجر می شود.هابرماس با تفسیر مجدد نظریه‌ی وی ،‌فقدان آزادی را در قالب "استعمار جهان زندگی" و فقدان معنی را در قالب "سترونی فرهنگی" به نحوی باز می نمایاند كه دست كم برخی از پیامدهای آسیب شناسانه‌ی مورد نظر وبر را به گونه‌ای متفاوت و به شیوه‌ای تفسیر می كند كه طی آن می توان نشان داد كه گزیرناپذیر نیستند.
در اندیشه‌ی خود ماركس از پدیده‌ای كه هابرماس آن را تجزیه/تفكیك نظام‌مند حوزه‌های كنش می نامد،از حوزه‌هایی كه با كنش ارتباطی همساز هستند،‌دركی نسبی به چشم می خورد.ماركس خو را درگیر روانه‌ای ساخت كه طی آن خرده سیستم اقتصادی جامعه‌ی سرمایه داری شكل‌های سنتی زندگی را با تغییر شكل كار راستین به قطعات مجردی از نیروی كار،‌به صورت ابزاری در می آورد.این روانه همراه با چیزوارگی روابط بازار كه زندگی شبه طبیعی به آنها می دهد،‌در واژه‌شناسی هابرماس "دلالانه كردن" جهان زندگی و "تجزیه ی سیستم اقتصادی" خوانده می شود.البته منظور هابرماس این نیست كه خیلی ساده برچسبی روی آن پدیده‌ها بزند،‌بلكه در تكاپوی ایجاد چشم اندازی است كه از طریق آن بتوان نارسایی‌های خاص در كار ماركس را شناسایی كرده و مسائل مربوط به سرمایه داری پیشرفته را بهتر درك كند.لازم به اشاره است كه هم ماركس و هم هابرماس هر دو تضاد طبقاتی را به عنوان علت غایی رشد لزوما "اعوجاجی" یا "ناموزون" یكپارچگی سیستم می‌بینند.با دیدن تضاد طبقاتی به عنوان عامل اصلی،‌ماركس تحلیل خود را بر روانه‌های چیزواره شدن اقتصادی متمركز ساخت. هابرماس این تمركز ر ا"ضعف عمده"ی نظریه‌ی ماركس می‌داند: "تعمیم دادن بیش از حد یك مورد فرعی جهان زندگی تحت الزام های سیستم".این جا هابرماس از لوكاچ الهام می گیرد،‌دست كم آنقدر كه لوكاچ از اهمیت "تاثیرات جنبی نامشخص ـ‌ طبقاتی" روانه‌ی نوسازی سرمایه‌دارانه آگاه می شود (وایت،108:1990).


How do you prevent Achilles tendonitis?
جمعه 17 شهریور 1396 ساعت 16 و 29 دقیقه و 39 ثانیه
Pretty component of content. I simply stumbled upon your
site and in accession capital to say that I get actually loved account your
weblog posts. Anyway I'll be subscribing to your augment and even I success you access constantly
fast.
How can we increase our height?
جمعه 17 شهریور 1396 ساعت 15 و 34 دقیقه و 54 ثانیه
Awesome blog! Do you have any recommendations for aspiring writers?

I'm hoping to start my own website soon but I'm a little lost on everything.
Would you recommend starting with a free platform like Wordpress or go
for a paid option? There are so many options out there that
I'm completely overwhelmed .. Any suggestions? Cheers!
How can I increase my height after 18?
دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت 19 و 13 دقیقه و 19 ثانیه
Pretty! This was a really wonderful post. Many thanks
for supplying this information.
Iona
شنبه 23 اردیبهشت 1396 ساعت 06 و 03 دقیقه و 46 ثانیه
Howdy! Would you mind if I share your blog with my myspace group?
There's a lot of people that I think would really enjoy your content.
Please let me know. Many thanks
manicure
چهارشنبه 16 فروردین 1396 ساعت 21 و 31 دقیقه و 10 ثانیه
Hi to every body, it's my first pay a visit of this website; this
weblog carries amazing and actually excellent stuff in favor of readers.
آقاجانی
شنبه 17 اردیبهشت 1390 ساعت 23 و 32 دقیقه و 51 ثانیه

موفق و سربلند باشین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر