تبلیغات
منطقه آزاد - مطالب دی 1391
دوشنبه 18 دی 1391

تفاوت ها را احساس کنیم

   نوشته شده توسط: یه بی نشون    نوع مطلب :عمومی ،

تفاوت ها را احساس کنیم
 
یک روز صبح در کشور آلمان
یک روز صبح در کشور آلمان مردمی که برای خرید شیر آمده بودند، در کمال تعجب دیدند شیری که تا دیروز 1 یورو فروخته میشد، امروز 1.5 یورو عرضه میشود. هیچ کس سر و صدا و اغتشاشی نکرد اما، هیچ کس هم شیر نخرید.
 
بطری های شیر به کارخانه مرجوع شد و همان شب آنگلا مرکل از تلویزیون رسمی آلمان بصورت زنده از مردمان کشورش بابت  این گرانی عذر خواهی کرد و از فردا شیر دوباره به قیمت 1 یورو توزیع شد...!!!!
 
 
یک روز صبح در کشور ایران
یک روز صبح در کشور ایران مردمی که برای خرید شیر آمده بودند، در کمال تعجب دیدند شیری که تا دیروز 350 تومان  فروخته میشد، امروز 750 تومان عرضه میشود. همه کس سر و صدا و اغتشاشی كردند اما، همه هم شیر خریدند و حتی از نیاز روزانه نیز بیشتر خریدند!!!!!!!!!!!!!
 
پاكت های شیر به کارخانه مرجوع نشد و همه به فروش رسید حتی در بازار نایاب نیز شد و فردای همان روز مجددا قیمت شیر افزایش پیدا كرد و به 1350 تومان رسید و همچنان مردم خریدند و كسی هم عذرخواهی نكرد و شیر نیز توزیع شد.....!!!!!!!!!!!!!!!!!!


چهارشنبه 13 دی 1391

از تهران تا سرزمین ژرمن ها

   نوشته شده توسط: یه بی نشون    نوع مطلب :روزنامه نگاری ،عمومی ،

گزارش توصیفی زیر درباره جوانی است که از دانشگاه هامبورگ بورسیه تحصیلی گرفته و راهی آن کشور است که برای درس 3 واحدی روزنامه نگاری تخصصی آماده کرده بودم. البته این گزارش داستانی واقعی نیست و براساس تخیل نوشته شده است.

از تهران تا سرزمین ژرمن ها

علی ولی پور- دانشجوی روزنامه نگاری: داستان از آنجا شروع می شود که پذیرش و بورسیه تحصیلی خود را از دانشگاه هامبورگ می گیرد و شهریور ماه سال 1390 ایران را به مقصد آلمان ترک می کند. از جزئیات سفرش می خواهد بگوید؛ از همان ابتدا، از لحظه ای که هواپیمای ژرمن ایر چرخ های خود را به کندو می کشد و راه به سوی آلمان پیش می گیرد، آغاز می کند. دیرتر از همه داخل هواپیما می شود، افرادی که در داخل هواپیما نشسته اند، قیافه ی متکبرانه آلمانی به خود گرفته اند گویی در آلمان هر کدام برای خودشان دولتی دارند. می رود و جایش را پیدا می کند، انتهای هواپیما کنار پنجره. در همین حین صدای خلبان از بلندگو به گوش رسید که ابتدا با تذکر به بستن کمربند ایمنی و در ادامه از جزئیات سفر پنج ساعته گفت. خلبان از آلمان می گوید و جوان کپسول انرژی می شود، شانه بالا می اندازد و خود را سرجایش جمع و جور می کند، مجله آلمانی اشپیگل را به دست می گیرد، ابرو بالا انداخته و نگاهی به ظاهر عمیق به آن می اندازد ولی از فرط ذوق زدگی که پنهانش کرده، ته دلش قند آب می شود. با همسفر کنار دستی خود سر صحبت را باز می کند، او هم متین و آرام  مشغول گفتگو با جوان می شود. از محتوای کلامش متوجه می شوی خصلت آلمانی ها که نظم، برنامه ریزی، قانون گرایی و تلاش از ویژگی های بارز آن هاست در وی سرایت و او را هم آلمانی کرده است. مردی است میانسال که 60 ساله به نظر می رسد، با موهای دراز جوگندمی، عینکی و کت شلوار پوش یشمی رنگ با کراوات. سیاسی نیست و هیچ علاقه ای به سیاست ندارد، اما گاهی به ناچار سیاسی حرف می زند. می گوید سالیان درازی است که در بندر هامبورگ که یکی از شهرهای ایرانی نشین و جزو شهرهای برتر صنعتی آلمان و اروپاست زندگی می کند، یک شرکت دارو سازی بزرگی را در کنار دریاچه  آلستر در مرکز شهر روبراه کرده است و مدعی است علاوه بر وجود متخصصان زبردست و امکانات، سرمایه گذاری و سرمایه اش در آلمان امنیت زیادی دارد تا نسبت به داخل ایران. صحبت کمی سیاسی شد. سپس شروع به معرفی شهر و هموطنانش در هامبورگ می کند. می گوید هامبورگ ونیز شمال اروپاست، شهری با بافت نو و تمیز با رودخانه های بسیار و دریاچه ای نسبتا بزرگ در وسط شهر و ساختمان هایی با معماری تلفیقی گوتیک و باروک قرون وسطایی و مدرن. وی درادامه معرفی هامبورگ اضافه می کند: در اواخر جنگ جهانی دوم زمانی که آلمان نازی داشت عقب نشینی را به طرز فجیعی تجربه می کرد توسط بمب افکن های نیروهای متفقین به کلی ویران و با خاک یکسان شد، و مردمش بعد از جنگ دست در دست هم دادند و با انرژی بالا آلمانی بهتر و زیباتر از قبل ترتیب دادند که هم اکنون از همه نظر جزو کشورهای نمونه اروپا محسوب می شود. وقتی از ایران می گوید شکوه هایش سر به فلک می کشد و وقتی از اروپا و آلمان می گوید طاووس بی عیب و زیبایی معرفی می کند که همه چیزش طبق اصول، برنامه و قانون است. همسفر 60 ساله با نگاهی نرم به چشم های جوان حرف های خود را چنین ادامه می دهد: ایرانیانی که در هامبورگ زندگی می کنند پرجمعیت ترین جامعه در خاک آلمان هستند ولی چون خط فکری، عقیدتی و سیاسی مختلف دارند و از سوی دیگر آستانه تحملشان کمتر است، زیر یک سقف جمع نمی شوند و آنطور که باید منسجم و یکپارچه نیستند. مرد میانسال سپس با کشیدن آهی از ته دل اضافه کرد: به مدد برخی اعیاد باستانی و مراسم هایی در پارک مرکزی هامبورگ دور هم جمع می شوند و به جشن و پایکوبی می پرازند. چهارشنبه سوری، نوروز، 13بدر و شب یلدا از آن جمله هستند.

از همه جا حرف زدند، تا اینکه خلبان به انگلیسی گفت اکنون در آسمان آلمان هستیم. کسی که تا الان یک وجب از خاک ایران را نه راست رفته بود نه چپ، اکنون خلبان ورود او به آسمان آلمان را خوش آمد می گوید. جوان از خوشحالی در پوستش نمی گنجید، برق شادی در چشمانش را از فرودگاه امام تهران می شد دید و فهمید که چطور از آلمان و اروپا برای خودش یک بهشت زمینی ساخته است. از پنجره هواپیما بدون زدن هیچ پلکی چنان به زمین پر از درخت و دریاچه آلمان چشم دوخته بود که گویی از دور گنبد و مناره های مسجدالنبی را دیده است. لحظه به لحظه به تپش قلبش افزوده می شود، نمی داند مضطرب و نگران است یا خوشحال. ولی هرچه هست خود را تا الان نزدیک تر به هدف خود نمی دید. بعد از حدود یک ساعت، دوباره صدای خلبان از بلندگو به گوش رسید که می گفت: مسافران گرامی کمربندهای ایمنی را بسته و صندلی ها را به حالت قبل برگردانید هواپیما تا پانزده دقیقه دیگر در فرودگاه هامبورگ به زمین خواهد نشست. جوان تجربه اول پرواز بر فراز هامبورگ را اینگونه تعریف می کند: از بالا که شهر هامبورگ را نگاه می کنی تا چشم کار می کند درخت می بینی، دریاچه، رودخانه و چمن، گو اینکه شهر را میان یک جنگل و مرتع بسیار بزرگ سرسبز درست کرده اند. هواپیما از ارتفاع خود خیلی کاسته است اکنون تکه ابرهای هامبورگ را بالای سر خود می بینی و وقتی پایین را نگاه می کنی انعکاس نور آفتاب کمی چشمانت را اذیت می کند معلوم می شود که هوای همیشه بارانی و ابری هامبورگ امروز هم مثل روزهای قبلی دقایقی پیش دلی از عزا در آورده و چهره شهر را خیس کرده و جایش را به آسمانی صاف و تا حدودی نیمه ابری به امانت داده است. جوان کمربند را قبل از اینکه هواپیما فرود کامل داشته باشد باز می کند انگار می خواهد خود را زودتر از هواپیما به فرودگاه برساند. هواپیما ایستاد و اکنون به کعبه آمال و قسمتی از هدف خود رسیده است و به امید ساختن یک آینده درخشان کوله پشتی را کول می کند سریع از همسفرش خداحافظی کرده و زودتر از بقیه مسافران بلند می شود و با عجله به سمت در هواپیما می رود . مثل باران بهاری نم نم از پله ها همراه بقیه مسافران با ژستی آلن دلونی پایین می آید غافل از پشت سرش که ترافیکی به درازای خیابان شانزالیزه درست کرده است. در انتها سوالات زیادی ایجاد می شود ولی آیا این جوان هم مثل بقیه مهاجران بعد از سالها خواهد گفت: آنقدر غربت کشیدم تا وطن از یادم رفت؟!

10/9/91